نجوای درون
حسب حالی از دوران جوانی می نویسم دورانی که در دانشگاه علامه کله ام بوی قرمه سبزی می داد و در دلم شمعی از عشق سو سو می زد
در تب و تاب پاسخ به سئوالات گنده بودم و دنبال راه حلی برای ختم دعوای اینهمه من درون من که یکی از پایم می کشید و دیگری از دستم می گرفت.
دلگیر از سنگ شدن دلم در خلوت جمعیتی که همه را در الست دیده بودم و دیگر نمی شناختمشان به دنبال پیری فانوس به دست ساعت ها دور شهر می گشتم و دریغ از آدمی.
و شبی از شب ها با یکی از من های درنم دعوایم شد و گله پیش ارباب حوایج بردم و بغض کردم از اینهمه بی توجهی دوست. گونه ام که طعم شور آب دلم را چشید به وجد آمدم و در سماع ذکر محبوبم العفو فرو رفتم. انگار کسی در من نجوا کرد " توسن سرکش نگاهت را به کمند عفت می گیری و عقل چموشت را با ریسمان وحی در طویله کله ات و بر ستون توکل می بندی و چاه گوشت را که از چشمه فطرت سلیم نمناک است با باران ذکر پرمی کنی سپس بر هیزم شعله ور زبانت آب صبر و سکوت می ریزی و می گذاری زغالگونه بماند برای زمانی که نسیم اراده مولا وزیدن گیرد و بدین ترتیب صاحب فکرت می شوی. اگر قابله خوبی برای وضع حمل عین الیقین از علم الیقین باشی آنوقت انیس حضرت دوست خواهی شد و بدینسان انسان می گردی. اول خلیل و سپس حبیبش می گردی حب او تو را طوری خواهد سوخت که از عطش حقیقت جویی اثری از تو نخواهد بود و..."
اکنون احساس می کردم چشمه شده ام زلال و ناتمام

اسمم نقي است و دلمشغوليم هدايت است هدايت خود و گاهي ديگران. به هنر (سينما،خطاطی و طراحی) روانشناسي و سیاست و دین علاقمندم