حسب حالی از دوران جوانی می نویسم دورانی که در دانشگاه علامه  کله ام بوی قرمه سبزی می داد و در دلم  شمعی از عشق سو سو می زد

در تب و تاب پاسخ به سئوالات گنده بودم و دنبال راه حلی برای ختم دعوای اینهمه من درون من که یکی از پایم می کشید و دیگری از دستم می گرفت.

 دلگیر از سنگ شدن دلم  در خلوت جمعیتی که همه را در الست دیده بودم و دیگر نمی شناختمشان به دنبال پیری فانوس به دست ساعت ها دور شهر می گشتم و دریغ از آدمی.

و شبی از شب ها  با یکی از من های درنم دعوایم شد و گله پیش ارباب حوایج بردم و بغض کردم از اینهمه بی توجهی دوست.  گونه ام که طعم شور آب دلم را چشید به وجد آمدم و در سماع ذکر محبوبم العفو فرو رفتم. انگار کسی در من نجوا کرد  " توسن سرکش نگاهت را به کمند عفت می گیری  و عقل چموشت را با ریسمان وحی در طویله کله ات و بر ستون توکل  می بندی و چاه گوشت را  که از چشمه  فطرت سلیم  نمناک است با باران ذکر پرمی کنی سپس بر هیزم شعله ور زبانت آب صبر و سکوت می ریزی و می گذاری زغالگونه بماند برای زمانی که نسیم اراده مولا وزیدن گیرد  و بدین ترتیب صاحب فکرت می شوی. اگر قابله خوبی برای وضع حمل عین الیقین از علم الیقین  باشی  آنوقت انیس  حضرت دوست خواهی شد  و  بدینسان انسان می گردی. اول خلیل و سپس حبیبش می گردی  حب او تو را طوری خواهد سوخت که از عطش حقیقت جویی اثری از تو نخواهد بود و..." 

 اکنون احساس می کردم چشمه شده ام  زلال و ناتمام