نجوای تنهایی
نجوای تنهایان
آدمی در تنهایی است که به مسائل اصلی می اندیشد و با خود حرفهایی را که نمی تواند همه جا جار بزند نجوا می کند و به آنچه باید می اندیشد.
اما کی تنها هستیم؟ کجا می توانیم خودمان را واقعی و خالص پیدا کرده و درد دل کنیم؟ یا شغلی داری که ساعات زیادی از روز با توست یا خانواده ای که اگر در حضورشان هم نباشی سهمی در تو دارند سهمی در افکار و لانه ای در وجودت دارند. یا مدرک تحصیلی که همیشه عنوانش را یدک می کشی و رسوباتی که در تو باقی گذاشته است. دارای طبقه اقتصادی خاصی هستی و یا متعلق به هویت اجتماعی خاصی که نحوه به خواب رفتن و بیدار شدنت را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. و مهمتر از همه اعتقادی داری که درونی ترین بعد وجودی ات ، محتوای خوابت و ته خلوت هایت نیز از دستش در امان نیست. بی اعتقاد هم اگر باشی به درد بدتری دچار هستی. و دست آخر خدایی که لحظات برهنگی ات هم در تیررس نگاهش است. اما او که محیط بر همه چیز است و مقیم همه جاهست به اندازه دیگر چیزهایی که داریم مدعی و مداخله گر نیست. و اساساً خلوت جز در حضور او و متعلق شدن به حضرتش مفهومی ندارد. او البته تو را تمام و کمال می خواهد بدون حتی ذره ای خرده شیشه در این قلب ویرانه . او تو را به قیمت واقعی ات که خودش است می خرد و آزادت می کند. بنده آزاد شده او هرجا که باشد سرور و مدار کائنات می گردد. در حضور حق است و مثل قطره ای که در دریا گم می گردد وجودی از خود ندارد. اسیر او که شدی می مانی در خلوتی که توان دل کندن از آن نیست. دلت بی تاب کسانی می شود که در این کمند نیافتاده اند و گمان می کنند آزادند و این دلشوره نزدیک است هلاکت کند بر می گردی به سوی کسانی که از آنها به خلوت خزیده بودی با نور حکمتی که در دست داری ظلمتها را می تارانی و صیاد دلها می شوی اما امان از تکثری که رشته فهم خلایق را بریده و بندگانی که سقف افکارشان ذلیلانه پائین است . باز تنها می مانی سر در بیابان اگر نگذاری سر در چاهی می کنی که با پژواک روضه دلنشین علی بر حال اشباه الرجال و قلوب قفل زده و چشمهای میل کشیده بشر گریه کنی...
اسمم نقي است و دلمشغوليم هدايت است هدايت خود و گاهي ديگران. به هنر (سينما،خطاطی و طراحی) روانشناسي و سیاست و دین علاقمندم