حجاز در حال مبعث

ریگ های تفتیده وعبوس مکه گواه گذر  بی معنی آفتاب جاهلیت و فقدان سایه رحمتی بود که سبزه ایمانی در آن جوانه زند.  چشمه های حکمت از سینه کوههای حجاز  نمی جوشید. چهره حقیقت، پریشان و مغشوش می نمود. طوفان بنیان برکن عصیان،  سر در پیش انداخته وجاهلانه و عربده کشان می رفت که هستی بندگی از روی زمین برچیند. مردم در طلوع زیبای آزادگی زیر لحاف غفلت  به خواب خوفناکی فرو رفته بودند. نخل های قوی هیکل تعصب و جهل، بی ثمرتر از آن بود که میوه مطلوب زمان و فطرت را تقدیم حقیقت جویان و مستضعفان کند. چشمهای بشریت انتظار قدوم  موعود را می کشید و لانه نور برای چشیدن طعم وحی،  دهان باز کرده بود. مسیحیت پیر و فرتوت  با پایی کم جان و چشمی کم سو، سوی حرا روانه بود  او بار هدایت را تا آنجا آورده و منتظر صحبت آسمان بود تا برای همیشه دم عیسی  در کف با کفایت این نوهادی موقر و میانسال  آرام گیرد. کمی آنسو تر یهودیت اصیل با قامتی خمیده دست بر عصای موسی ردای نبوت را در دست گرفته بود تا برقامت اسلام بپوشاند. در حجاز  اما گلوی حنیف زیر چکمه های تمرد و جهالت آخرین نفس هایش را ردو بدل می کرد و سخت مشتاق رویت تبر ابراهیم بر دوش محمد(ص) بود.

اینهمه عبادت خالصانه و تهجد عاقلانه  داشت نتیجه می داد و دهان  آسمان را به  گوش زمین نزدیک می کرد.  بانگ دیر آشنای "اقراء" شروع این صحبت عزیز بود ملک و ملکوت درهم تنید و عجز در وجود محمد به صدا درآمد  اما دستور خود خدا بود  که  بخوان  بخوان به نام پروردگارت ...

سنگینی غربت  از قفس تن پرکشید و به یاد الست  بار دیگر "بلی" گفت  تابش آفتاب وحی  یخ های غفلت را آب کرد و چشمه حکمت  از قلبش که حریم خدا بود  به جوش آمد  وبا رودخانه " لااله الا الله"  به سوی مکه روانه