خودکاوی
این متن خلاصه ی بخشی از کتاب «خودکاوی» اثر «کارن هورنای»است که به شناخت پدیده ای به نام « اتکاء عصبی» می پردازد . این شناخت در نتیجه تجزیه و تحلیل و آنالیز «خودکاوی» خانمی به نام «کلار» یکی از بیماران خانم «کارن هورنای» ، حاصل می شود. خواندن این متن را به تمام زنان و دخترانی که می خواهند از رنج حاصل از وابستگی به «جنس مخالف» رها شوند توصیه می کنم :
این خودکاوی مربوط به «اتکاء عصبی» و بیمارگونه زنی است نسبت به مردی که «دوست پسر» اوست. و من این موضوع و این نمونه را بدان جهت برای توضیح انتخاب کرده ام که در دنیای ما و فرهنگ ما این مساله- مساله اتکاء عصبی- یکی از مسایل فراگیر و وخامت بار است.
مساله ای که توضیح آن در این متن خواهد آمد به شرطی جذابیت فوق العاده پیدا می کند که خواننده توجه داشته باشد که وابستگی و «اتکاء عصبی» مساله مشترک همه زن ها در اینگونه جوامع است. ولی اهمیت آن به نحو انحصاری محدود به زن بودن نمی گردد و مساله دامنه ای وسیع تر از اینگونه تقسیمات دارد. اتکاء ناخواسته و غیر ارادی نسبت به دیگران و در معنایی عمیق تر اتکاء غیر موجه و مضر نسبت به یکدیگر، مساله ای است که تقریباً همه ما آن را می شناسیم.بسیاری از ما لااقل از ابعاد خاصی گرفتار این مساله بوده ایم؛ ولی نسبت به وجود آن همانقدر ناآگاهیم که «کلار» در شروع خودکاوی از وجود آن در خود بی خبر بود؛ و اتکاء وابستگی و خودباختگی خویش را نسبت به مردی که او را «دوست پسر» خویش فرض می کرد، در پشت پرده ای از کلمات خوش ظاهر و دلپسند مانند «عشق»، «فداکاری»، «وفاداری» و نظیر آن پنهان کرده بود.
اتکاء عصبی به این جهت فراوان است که به نظر می رسد که در آن وعده و پاسخی راحت و رضایت بخش وجود دارد برای حل و فصل بسیاری از مسایلی که در همه ما وجود دارد. ولی به هر جهت امیدها و وعده های آن جز اینکه سدها و موانع عظیمی بر سر راه بلوغ و شکوفایی روانی ما ایجاد کند، و ما را از اینکه انسان هایی مستقل و نیرومند باشیم محروم سازد هیچ فایده و خاصیت دیگری ندارد؛ و وعده هایش- مبنی بر اینکه شادمانی و سعادت ما را تامین می کند- جز دروغ و سراب چیز دیگری نیست! بنابراین غور و تفحص در بعضی عوارض و نتایج ناآگاهانه آن می تواند برای همه ما جالب و مفید باشد- صرف نظر از اینکه علاقه یا اعتقاد به «خودکاوی» داشته باشیم یا نداشته باشیم. نفس این غور و تفحص برای هرکس که «اتکاء به خود» و حسن روابط انسانی را مطلوب و ارزشمند می داند، یک ضرورت و یک هدف بسیار والا و مفید است.
خانمی که به تنهایی با مساله «اتکاء عصبی» به مقابله برخاست و آن را در خود حل کرد، «کلار» است.علت انتخاب من از خودکاوی خانم کلار و بازگو کردن آن در اینجا این است که خودکاوی او با وجود اشتباهات فراوان و مشهود، با وجود نقص ها و نارسایی ها، با وجود آنکه تلاش های او در جریان خودشناسی حکم کورمال کردن در تاریکی را دارد؛ به وضوح نشان می دهد که چگونه فردی توانسته است از طریق خودکاوی رفته رفته و قدم به قدم مسایل خود را بشناسد و موفق به حل آنها گردد. حتی اشتباهات و نقص های «خودکاوی» کلار می توانند- به خاطر روشن بودن ماهیت شان- مورد بحث و بررسی های علمی قرار بگیرند؛ و فوق العاده آموزنده باشند.
یکی از ابعاد بسیار خوب و مفید تجزیه و تحلیل های کلار این بود که ابتدا به خودش پرداخت؛ ابتدا سعی کرد به ریشه عوامل و مسایلی دست یابد که در خودش وجود دارد- عواملی که موجب اختلاف و مشکلات او با دوست پسرش می شود؛ و سپس به بررسی سهم دوست پسرش در ایجاد آن اختلافات بپردازد.در اصل کلار «خودکاوی» خویش را با این قصد شروع کرده بود که راهی آسان بیابد برای اینکه بتواند مشکلاتی را که سبب اختلاف و ناهنجاری در رابطه وی با دوست پسرش می شود حل کند، ولی استمرار در خودکاوی به اینجا انجامید که بصیرت ها و آگاهی های اساسی و مهمی نسبت به ساختمام شخصیت خود پیدا کند.کسی که علاقه به تجزیه و تحلیل پیدا می کند و شروع به این کار می کند نه تنها باید خود را بشناسدبلکه باید نسبت به همه کسانی که بخشی از زندگی وی هستند و به نحوی با زندگی وی در ارتباطند نیز شناخت پیدا کند، ولی بهتر است که ابتدا از خودش شروع کند. تا زمانی که شخص اسیر تضادها و موانع و سدهای درونی خویش است، تصویری که از شحصیت دیگران پیدا می کند یک تصویر تیره و تحریف شده است- که با واقعیت شخصیت فاصله زیادی دارد.
بعد از چند ماه کوشش در خودکاوی نه چندان مفید و بارور، کلار یک صبح تعطیل از خواب برمی خیزد- در حالی که احساس تنش و ناراحتی شدیدی نسبت به نویسنده ای دارد که در ارسال مقاله برای مجله ای که کلار سردبیری آن را بر عهده دارد، خلف وعده کرده و مقاله را نفرستاده. و این دومین بار است که همین نویسنده دست او را در حنا گذاشته. و کلار اندیشید: چقدر غیر قابل تحمل است که مردم اینگونه غیر قابل اعتمادند!
کلار متوجه شد که بدقولی یک نویسنده نمی تواند باعث و بانی خشم و عصبانیتش باشد پس بلافاصله ذهنش متوجه دوست پسرش «پیتر» شد . با خودش فکر کرد پیتر هرگز در هیچ زمینه از روابط خودش با وی قاطع نیست. همیشه یک امیدی را در او برمی انگیخت!!!!!!!!!!!! و سپس او را دلسرد و ناامید می کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اندیشید که خستگی شب گذشته که فکر می کرد به خاطر کار زیاد است در واقع ناامیدی مزمن او در رابطه با بدقولی ها و یا دو پهلو حرف زدن های پیتر بوده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلار نتیجه گرفت که یک گوشه قلبش بی میل نیست که از پیتر جدا شود- میلی که وی آن را به حساب عصبانیت آنی و زودگذر گذاشت. ولی بعد با خودش فکر کرد : نه، من هرگز از او جدا نمی شوم، برای اینکه فوق العاده عاشق او هستم.
اصولاً در وضعیت روحی ای که کلار بود، اتکایش به پیتر خیلی شدیدتر از آن بود که به خودش، به ضمیر آگاه خودش اجازه دهد که اولاً عمق خشم و بیزاری خود را نسبت به پیتر درک کند و بشناسد؛ ثانیاً بفهمد که باطناً میل جدایی از پیتر در او وجود دارد.او کوچک ترین آگاهی نسبت به وابستگی و اتکاء عصبی خود نداشت. این را هم که به راحتی خشم او نسبت به پیتر فروکش کرد به حساب شدت «عشق» خود نسبت به او گذاشت.
چرا کلار اصرار دارد به خودش بقبولاند که در رابطه او با پیتر هیچ خلل و اختلافی وجود ندارد؟! همه این ها به خاطر نیاز شدید او به «اتکاء عصبی» به یک مرد بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از مجموعه چیزهایی که من درباره دوست پسر او پیتر دستگیرم شده بود، که وی آدمی است منزوی، و حساسیت شدیدی داشت نسبت به هرگونه تقاضایی که از او می شد که این از مهم ترین خصوصیات انزواطلب هاست. کلار به طور مبهم و و بفهمی نفهمی این موضوع را حس کرده بود. بنابراین خواسته هایش را از وی به حداقل رسانده بود. از جمله خواسته ها و آرزوهایی که کلار داشت و بارها درباره آن اندیشیده بود این بود که به پیتر «پیشنهاد ازدواج» بدهد- ولی هرگز به خودش ندیده بود که آرزوی خود را با او در میان بگذارد.
نتیجه اینکه کلار همه رنج ها و گرفتاری های خود را در رابطه با پیتر ، تقصیر خودش می دانست و در ضمیر خودآگاهش پیتر را از هرگونه گناهی تبرئه می کرد.
چیزی که کلار تحت عنوان «عشق» در جست و جویش بود و آرزویش را داشت عشق نبود بلکه نقطه اتکایش بود .اگر چه همیشه در عمق ادراکش می دانسته که پیتر کسی نیست که بتواند انتظارات او را برآورده کند، همیشه می دانسته که رابطه اش با پیتر ناسازگار و غیر رضایت بخش است؛ ولی ظاهراً اینها را به روی خودش نمی آورده. در واقع می دانسته، ولی نمی خواسته است بداند.
کلار فهمید که وی در رابطه با پیتر تنها «عشق» او را نمی خواهد بلکه حمایت او را نیز می خواهد. آنگاه دریافت که یکی از ارزش های شخصیتی پیتر این بود که هر وقت کلار دچار یاس و اندوه می شد و احتیاج به این داشت که کسی او را نصیحت کند، پیتر هم آمادگی و میل این کار را داشت و هم نصیحت کننده خوبی بود؛ و خیلی او را دلداری می داد.کلار در این زمینه ها متوجه این واقعیت نیز شده بود که هروقت مورد حمله و فشار قرار می گیرد به هیچ وجه قدرت دفاع از خودش را ندارد و در متکی شدن به دیگری انتظار دارد آن شخص به جای وی از او دفاع کند- سرانجام این واقعیت را هم درک کرد که هروقت زندگی برای او مشکل و غیر قابل تحمل شده آرزوی او برای اینکه با کسی ازدواج کند شدت یافته.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با درک این واقعیت که آنچه او به عنوان «عشق» در جست و جوی آن است واقعاً جست و جوی عشق نیست بلکه امید جلب حمایت است، قدم بزرگی در جهت خودشناسی و حل مسایل برداشت.ظاهراً جلب حمایت یک انتظار ساده و بی آزار به نظرش می رسید؛ ولی بعدها متوجه شد که همین انتظار چه نقش بزرگ و مخربی در زندگی اش داشته. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلار درک کرد که چرا اغلب در گذشته دچار خستگی و افسردگی شدید می شده، بی آنکه هیچ دلیل واقعی برای آن وجود داشته باشد. او فهمید که همه اینگونه واکنش ها ریشه در یک ماخذ داشته اند. به فرض اینکه عوامل دیگر هم در احساس ترس، دلشوره، یاس،ناامیدی و خشم او تاثیر می داشته، عامل اصلی همه آنها «ترس از جدایی »پیتر از وی بوده است.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگر پیتر دیر می آمد، اگر دیر تلفن می کرد، اگر سرگرم رسیدگی به کارهایی غیر از امور مربوط به کلار بود، همیشه بدون استثناء همان ترس از جدایی به سراغش می آمد. و بر عکس اگر برخلاف انتظارش هدیه ای از پیتر دریافت می کرد فوق العاده شاد می شد، زیرا معنای آن این بود که فعلاً خطر ترک او منتفی است.
آیا ترس از اینکه پیتر او را ترک کند و تنهایش بگذارد به خاطر این نبوده که وی نیاز شدید و بیمارگونه ای داشته که مورد حمایت یک شخص قدرتمند قرار بگیرد؟ ولی قدرتی ایده آلی که خود وی به او نسبت می دهد و در او می بیند- که واقعاً در او وجود ندارد؟! اگر انتظار داشت که پیتر او را در زندگی و در مقابل خطرات آن حمایت کند بدیهی بود که نتواند دوری و فقدان او را تحمل کند.
مسیر دیگری را که در جریان گسترش آگاهی ها دنبال کرد چیزی برعکس حالت دریافت کنندگی و زندگی انگلی و طفیلی بود. در جریان بصیرت ها به این جا رسید که فهمید خودش کمتر دست دهش دارد و بیشتر دست بگیر دارد و سعی کرد دست از این عادت بردارد که خودش فقط یک دریافت کننده باشد و بخواهد که یک زندگی کاملاً انگلی را در پیش بگیرد. او به این نتیجه رسید که انتظارات او از دیگران به حد زیادی ناشی از این است که وی- به خاطر ترمزها و موانع درونی هیچ چیز را برای خودش آرزو نمی کند، نمی خواهد یا انجام نمی دهد. و نیز این حقیقت را دریافت کرده که حالت انگل منشی او این استعداد و ظرفیت را در او مختل و فلج کرده که بتواند در ازاء چیزی که می گیرد چیزی هم بدهد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در جریان پی گیری و گسترش آگاهی ها یش، کلار در شگفتی فرو رفت و از خود پرسید چه سری در کار بوده که بعد از گذشت این همه مدت طولانی تازه پی به روحیات پیتر برده و تازه تصویری روشن از شخصیت او پیدا کرده. همین که نقص های روحی و شخصیتی پیتر را شناخت، نقص های روحی و شخصیتی پیتر را شناخت، نقص ها بخ نظرش چنان برجسته و واضح بودند که دیگر بسیار مشکل بود که بتواند آنها را ندیده بگیرد. حالا می فهمد که قبلاً علاقه ای نیرومند داشته که نقص های او را نبیند، ک چشمش را بر آنها ببندد. هیچ چیز نمی بایست کلار را از این باور مصمم منصرف کند که : پیتر واقعاً همان مرد ایده آل رویاهای بیداری او است.
و نیز برای اولین بار متوجه شد که وی از پیتر یک قهرمان ایده آلی ساخته است.علاوه بر این، تا آنوقت متوجه نشده بد که چگونه پیتر میل آزار(سادیسم) خود را زیر ماسک نکوکاری، عدالت طلبی وسخاوتمندی پنهان کرده است. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلار رفته رفته دریافت این امر کاملاً منطقی است که ابتدا صفات و خصلت های فوق العاده و حتی افسانه ای به مثلاً پیتر بدهد و سپس از او بخواهد نسبت به او عشق بورزد. اگر یک فرد قدرتمند- با آن همه صفات نیکویی که وی در او می بیند- او را دوست بدارد و از او حمایت کند، دیگر چه غمی دارد؟! در واقع پیتر از هر لحاظ مناسب بود برای اینکه نقش ناجی را داشته باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در نتیجه این بصیرت ها- که رفته رفته عمق و وسعت بیشتری می یافت- کلار احساس آزادی ای می کرد که هرگز نظیر آن را تجربه و احساس نکرده بود.دلش دیگر کمتر هوای پیتر را می کرد- پیتری که چنان به او وابسته بود که اگر یک روز به او تلفن نمی کرد دچار رنج و اندوهی کشنده می گردید. مهم تر از همه بصیرت های او سبب شد که در رابطه با هدف ها و موضوعات عینی و برونی زندگی تغییری واقعی در او حادث بشود. همیشه در حیطه خودآگاهی این آرزو را داشته که مستقل و متکی به خودش باشد، ولی این آرزو از حرف و خیال تجاوز نمی کرد و همیشه در موقع گرفتاری دست نیاز به سوی این و آن دراز می کرد. اما اکنون به مرحله ای از آگاهی رسیده که مستقل زیستن و از عهده مسایل زندگی برآمدن برایش به صورت یک هدف زنده و فعال درآمده است.
کلار حالا که به گذشته می اندیشید متوجه می شد که در رابطه بدفرجام با پیتر وقتی پیتر او را رد می کرده چه واکنش های ناسالمی از خودش نشان می داده است. اولاً حالا به وضوح درک می کرد که بعد از گذشتن مدتی از آشنایی شان و فروکش کردن احساسات مبالغه آمیز عاشقانه، چندان طولی نکشید که پیتر به شکل های غیر مستقیم و موذیانه شروع کرد به آزار دادن او و جواب کردنش، از طریق روش های انزواطلبانه خود و همچنین با خشم و عصبانیتی که علناً در حضور کلار از خودش نشان می داد، به طور ضمنی و ناگفته به او می فهماند که نمی خواهد رابطه اش را با او ادامه بدهد. البته میل کناره گیری پیتر از او گاهی هم در لفافی از تظاهر به دوست داشتن او و وعده ها و دلگرمی های او مستور می ماند و واقعیت امر تحریف می شد. در عین آنکه میل او به جدایی اش از کلار روز به روز تشدید می شد، وعده های دلخوشانه اش موجب فریب کلار می شد.البته رفتارهای پیتر خیلی صریح تر از آن بود که کسی معنای واقعی آن ها را درک نکند!!!!!!!!!!!!! منتها از آنجا که کلار از جدایی و از تنها ماندن وحشت داشت خودش را به کوری و نفهمی زده بود تا واقعیت ها را نبیند؛ تا متوجه نشود که پیتر با چه شدتی میل جدایی از او را دارد. به جای درک واقعیتی که می بایست خیلی زودتر از این با آن مواجه گردد، هرچه بیشتر می کوشید تا از جدایی پیتر جلوگیری کند و آن را برای خودش نگه دارد!!!!!!!!!!! واضح است که انگیزه پنهانی این کوشش ها علاقه واقعی نسبت به پیتر نبوده، بلکه احساس ناامیدی و بی کسی او و جبران و ترمیم عزت به نفس خرد و پایمال شده خودش محرک کوشش های وی بوده است. و تازه حالا برایش روش شده است که نفس همان تلاش ها و کوشش هایی که به منظور فرار از درک تحقیر شدگی اقدام به آنها می کرده، بیش از هر عامل دیگر عزت نفس او را جریحه دار می کرده است.!!!!!!!!!!!
کوشش های کلار مخصوصاً از این بعد زیانبار و مخرب بوده که اولاً «چشم بسته» و بدون سنجش و تامل خود را تسلیم تمام خواسته های پیتر می کرده، ثانیاً به طور ناخودآگاه هم در شدت احساس دوستی خود نسبت به پیتر مبالغه می کرد؛ و هم اینکه ارزش هایی را به او نسبت می داد که ابداً در او وجود نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!! وی درک کرد که به میزانی که احساس واقعی وی نسبت به پیتر ضعیف تر و بی محتواتر بوده، بیشتر متوسل به نمایش و صحنه آرایی احساسات دروغ شده است؛ و به این طریق بیش از پیش خود را اسیر دامی می کرده که خودش آن را بافته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در یک بیان خیلی ساده :
کلار کشف کرد که احساسش نسبت به پیتر فوق العاده سست و بی مایه است. این ادراک و شناخت چنان سکوت و وقاری به او داد که سال ها نظیر آن را تجربه نکرده بود. به جای اینکه در نوسان بین خواستن پیتر و میل انتقام گرفتن از او سرگردان باشد، با کمال بی تفاوتی و واقع نگری او را به عنوان یک انسان- با خوبی ها و بدی هایی- مشاهده کرد. هنوز هم نقاط قوت شخصیت او را درک می کرد، ولی به نظرش غیرممکن می رسید که بار دیگر بتواند به چنان مردی نزدیک بشود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اکنون کلار «وابستگی را از بعدی نو نگاه می کرد. وی تا کنون به تدریج این بصیرت را پیدا کرده بود که علت اساسی وابستگی اش انتظارات مبالغه آمیزی است که از شخص طرف معاشرت با خود دارد. ماهیت این انتظارات را- به عنوان عامل «اتکاء» -قبلاً قدم به قدم درک کرده و شناخته است. اما اکنون برای آن علت دیگری را هم یافته: فقدان اعتماد به نفس اصیل فطری و طبیعی به طریقی غیر مستقیم نیز به تشدید وابستگی کمک کرده است.
دریافت اساسی ای که در این زمینه ها پیدا کرد، شناخت این موضوع بود که : تصویر شخصیتی وی از خودش کاملاً تحت تأثیر ارزیابی دیگران از وی بود. این بصیرت برایش بقدری مهم و تکان دهنده بود که با تحقق آن تقریباً به حالت غش افتاد. خود آن بصیرت فی نفسه مساله ای را حل نکرد، ولی دریافت که در آخرین تحلیل علت و منشأ بسیاری از مسایل او، از جمله مبالغه در احساسات خود و از جمله حساسیت شدید او در مقابل طرد شدن، همین وابستگی به قضاوت دیگران از لحاظ ارزیابی شخصیت او است.
قسمت های اخیر خودکاوی اوزمینه را فراهم آورد برای کشف و درک یک میل اساسی سرکوب شده: و آن میل شدید جاه طلبی او بود. کشف این میل (جاه طلبی) به او کمک کرد تا نسبت به این واقعیت درک روشنی پیدا کند: دید علت نیازاو به مورد تأیید قرار گرفتن به وسیلۀ دیگران، طریقی است برای جبران عزت به نفس خرد شده او: و اکنون متوجه شده بود که میل جاه طلبی سرکوب و پنهان شده او نیز جبران همین کمبود است- او می خواهد از طریقی بر دیگران تفوق یابد، تا آنرا به حساب نوعی تشخص و عزت نفس بگذارد- تشخصی که در او خدشه دار و مختل گشته است.
کلار چند ماه بعد از پایان خودکاوی هایی که شرح آن گذشت، بار دیگر به مطب من آمد. یک علت مراجعۀ مجدد او به من این بود که می خواست نسبت به صحت دریافت ها و ادراکات خود اطمینان یابد، علت دیگر این بود که در زمینۀ نویسندگی خلاق هنوز مواجه با بقایای ترمزها و موانع درونی بود. در مشاوره و روانکاوی جدید سعی کردم به او کمک کنم تا نسبت به میل یا نیاز شدید برتری خود بر دیگران، یا به عبارت کلی تر نسبت به تمایلات پرخاشگرانه و انتقام جویانه و کینه توزانۀ خویش شناخت عمیق و وسیعی پیدا کند. من اطمینان دارم که خود او هم به تنهایی می توانست از عهدۀ این کار برآید- گیرم فقط در زمانی طولانی تر. ضمناً تجزیه و تحلیل و شناخت تمایلات پرخاشگرانه و تهاجمی به نوبۀ خود کمک کرد که درک و شناخت عمیقی تری نسبت به حالات«اتکایی» خود پیدا کند. با تقویت ابراز وجود و خودباوری، این خطر که ممکن بود هنوز وجود داشته باشد که وی در دام دیگری از خودباختگی و رابطۀ مبتنی بر اتکاء عصبی گرفتار آید، نیز بر طرف شد. البته نیاز شدید او به اینکه میل داشت همیشه با یک مرد در انظار حضور یابد، قبلاً از طریق خودکاوی و کشف ریشه ها و علل آن، زایل شده بود- و بنابراین احتمال خطر مورد اشاره بسیار بعید الوقوع می نمود!
پایان
مراحل خودکاوی
برای شناخت بیشتر خود و بر طرف نمودن موانع درونی رشد نیاز به بررسی دقیق تر خویشتن داریم. در زیر مراحل این کاوش به اختصار آورده شده است:
۱-یافتن گرایش های نوروتیک ( ناسالم ) خود
الف) نیاز ناسالم به علاقه و محبت دیگران
ب) “ “ “ “ “ “ داشتن یک مونس و حامی
ج)” “ “ “ “ “ محدود کردن هدف ها خواسته ها و آرزو های خود در زندگی
د)” “ “ “ “ “ قدرت جویی
د۱) کنترل دیگران با توسل به نیروی منطق و بینش
د۲)داشتن ایمان به نیروی اراده
ه)نیاز ناسالم به استفاده جویی از دیگران
و) “ “ “ “ “ داشتن اسم و رسم اجتماعی
ز)” “ “ “ “ موقعیت جویی
ح)” “ “ “ “ خود ساختگی و استقلال فردی
ط)” “ “ “ “ کامل و بدون ضعف و ایراد بودن
۲- درک علل بوجود آمدن این گرایشات و مطالعه عوارض ناشی از آنها
۳- پی بردن به چگونگی رابطه آن با گرایشات ناسالم دیگر
*مسئله مهم در خود کاوی ، غلبه بر مقاومت های درونی است.
*روش مناسب برای این خود کاوی،عبارت است از تداعی آزاد و نوشتن آنچه به ذهن می رسد و یا احساس می شود .
* هم باید به نکات و افکار و هم به احساسی که آنها را برانگیخته است توجه شود.
* ارتباط دادن مطالب تازه ای که درک می شود با مطالبی که قبلا درک شده.
اسمم نقي است و دلمشغوليم هدايت است هدايت خود و گاهي ديگران. به هنر (سينما،خطاطی و طراحی) روانشناسي و سیاست و دین علاقمندم