امروز برحسب ماموریت کاری به تهران امدم. در میدان فردوسی بودم که دود ساختمان پلاسکو توجهم را جلب کرد... کنجکاوی باعث شد به سمتش بروم دقایقی بعد، نزدیک تلی از خاکستر و دود ایستاده بودم. دیدم برای لحظه ای وسوسه می شوم که عکس سلفی با این ساختمان مصیبت زده داشته باشم.

درباره وسوسه خود و اقدام آنهمه سلفی بگیر در آن لحظه تلخ، مدتی تامل کردم. 

ما در رویدادهایی مثل این واقعه  که بار هیجانی بالایی دارند کمتر از روی هشیاری و بیشتر از روی ناهشیار تصمیم می گیریم و اینگونه خود واقعی مان را بیشتر نشان می دهیم. برای شناخت این فکرهای ناهشیار و اتوماتیک  یکی از روشهایی که روانشناسان پیشنهاد داده اند مرور خودگویی ها و پرسیدن چراهای مکرر است تا به سرچشمه رفتار خود برسیم

بر اساس تئوری های روانشناسی شناختی، به کنکاش افکار و خودگویی های پشت این رفتارها پرداختم... این جملات در این خودگویی ها که بر زبان نمی آیند اما در درون ما گفته می شوند  دیده می شود: این یک رویداد مهم و تاریخی است... من اکنون در کنار این لحظه حساس ومهم قرار گرفته ام (اصلاً به ذهنمان در آن لحظه خطور نمی کند که این رویداد منفی است یا مثبت. فقط مهم است) من می توانم با عکسی که می گیرم نشان بدهم من آنجا بوده ام.  دیگران با این سلفی می فهمند که من مهم هستم...

دو کلمه بیشتر تکرار می شود.. مهم  و من

در سلفی گرفتن نفس تصویر برداشتن خیلی اهمیتی ندارد. مهمتر این است که آنرا قرار است به کسانی نشان بدهیم... مهمتر از آن نیز این است که آنها قرار است واکنش تعجب و یا لایک و ... داشته باشند. 

مردم با این کار در واقع خودشان را با یک رویداد مهم و یا شخص مهم گره می زنند تا «دیده بشوند» و «مهم به نظر برسند». ویژگی شخصیتی موسوم به خودبیانگری یا خودارائگی (self presentation) در اکثر ما به وفور یافت می شود.  این نیاز مبرم به دیده شدن، مهم به نظر رسیدن و بزرگ بودن و ... رگه اصلی اختلالات شخصیتی کلاستر ب بویژه شخصیت های هیستریونیک است. اختلالی که اگر مجال باشد در نوشته های آتی می خواهم نشان بدهم که تا چه حد در اکثر نابسامانیهای اجتماعی و سیاسی مملکت ما نقش دارد.

اگر چه نیاز به محبت و توجه جزو نیازهای بنیادی هر انسانی است، اما شدت و  فراوانی این نیاز به نظر می رسد در بیشتر ماها،  بسیار زیادتر از آن چیزی است که باید باشد.  بیشتر ما از یک نقیصه زیربنایی و اساسی  رنج می بریم... آری ما در کنار  فقدان عزت نفس اولیه و نیاز به تایید و مهم به نظر رسیدن،  بسیار  در «خود» گیر کرده ایم. این مساله که فروید آنرا خودشیفتگی می نامد چیزی فراتر از دوست داشتن خود است .. در واقع  بسیاری از ما به چیزی ورای «خود»  و درک نظر و درد «دیگران» نرسیده ایم. حتی گاهی، دیگری (Other) را همان اجنبی به معنی دشمن می دانیم. این در خود مانده بودن گاهی باعث می شود کارهایی بکنیم که می دانیم غلط است و یا کارهایی که در سطح هوشیاری با آن مخالفت نیز می کنیم.  ما جوری تربیت شده ایم که بیشتر از هرچیزی نگران این هستیم که چگونه به نظر می رسیم... نه اینکه واقعا چگونه هستیم.

کاش والدین ما به جای تاکید مکررشان بر دختر خوب و پسرخوب بودن (به معنی دختر یا پسر خوب به نظر رسیدن) کمی آزادگی و خوب بودن ولو به قیمت زیرسئوال رفتن خودشان را یادمان می دادند... کاش می گذاشتند ما جوری که دوست داریم به نظر برسیم  و هزینه این کار را برایمان زیاد نمی کردند..

نقی دشتی دوم بهمن1395